اجتماعیفرهنگی

موفقیت، کار و یک نواختی زندگی

داستان، جوانی روایت ساده و صادقانه‌ی جوان شهرستانی و جهان سومی است که اشتیاق دارد از وطنش برود و می اندیشد که اگر به دنیایی پیشرفته قدم بگذارد به آرزوی خود که هنرمند و شاعری بزرگ بودن است خواهد رسید. اما وقتی پا به لندن می گذارد چنان درگیر کار و یک نواختی زندگی می‌شود که هدف را از یاد می‌برد.....

او از کیپ تاون افریقای جنوبی به انگلیس که آمد، نقشه ای در حافظه‌ی نهانش بود، تنها نقشه‌ای که تا آن زمان داشت و آن پیدا کردن شغل و پس انداز پول بود. پول کافی که به دست آوردن شغلش را رها می‌کند و خود را تمامی وقف نوشتن می‌کند. که ته کشید دوباره شغل تازه‌ی پیدا می کند همین قسم تا آخر.

در انگلیس دخترها به او توجه نمی کنند، شاید به این دلیل که هنوز در حال و هوای ناشی‌گری استعماری شخص او تردیدهایی وجود دارد، شاید هم لباسهایش مناسب نیست. وقتی در لباسهای چرمی آی بی ام نیست، تنها لباسهای پشمی خاکستری و جاکت سبز ورزشی را دارد که با خود از کیپ تاون آورده است. برعکس، جوانانی که در قطارها و خیابانها می بیند، شلوارهای سیاه باریک، کفشهای نوک دار، جاکتهای تنگ و جعبه مانند با دکمه های زیاد می‌پوشند. مویشان را نیز بلند نگاه می دارند، روی پیشانی و گوشهایشان می اندازند، در حالی که او هنوز موی کوتاه کم پشتی دارد به همان سبک که در زمان بچگی سلمانی های شهرستانی و دهاتی اصلاح می کردند و آی بی ام نیز با آن موافق است. در قطارها نگاههای دختران به سرعت از او می گذرند یا با تحقیر نگاهش می‌کنند.

در گرفتاری هایش چیزی وجود دارد که کاملا مناسب نیست: اگر تنها می دانست به کجا و به چه کسی مربوط می شود اعتراض می کرد. رقیبانش چه نوع شغلهایی دارند که مجاز شان می دارد لباسهایی بپوشند که خوششان می آید؟ و اصلا چرا باید مجبور باشد به هر صورت از مد پیروی کند؟ آیا کیفیتهای درونی به هیچ حسابی نمی آید؟

معقول آن است که برای خود لباس مناسبی شبیه آنان بخرد و آخر هفته ها آن را بپوشد. اما وقتی فکرش را می کند چنان لباسهایی پوشیدن نه تنها با شخصیتش بیگانه به نظر می‌رسد، بلکه بیشتر لاتین است تا انگلیسی، احساس می کند که مقاومتس عجیب تر است. نمی تواند این کار را بکند:‌ مثل این است که خود را تسلیم یک بازی یا معما کرده باشد.

لندن پر ازدخترهای خوشکل است. از سراسر دنیا آمده اند، برای کلفتی، آموختن زبان یا گردشگری. حلقه های گیسوانشان را به روی گونه های شان می اندازند، جشمانشان سیاه سایه دار است، حال و هوای مودب رمز آمیزی دارند. زیباترینشان سویدن های بلند بالا و عسلی پوست هستند، اما ایتالیایی ها جشم بادامی و کوچک اندامند و جذابیتهای خاص خود را دارند. تصور می کند  که عشقبازی ایتالیایی ها تند و داغ خواهد بود، کاملا متفاوت از سویدن ها، که لبخند خواهد بود و بی حالی. اما آیا تا به حال فرصتی یافته که یکی را برای خود پیدا کند؟ اگر بتواند بر ترس خود فایق آید تا با یکی از این خارجی های زیبارو سر صحبت را باز کند، چه بگوید؟ آ‌یا دروغ گفته که خود را ریاضی دان معرفی کند تا برنامه نویس کمپیوتر؟ آیا امتیاز های که ریاضی دان دختری از اروپا را تحت تاثیر قرار خواهد داد یا بهتر است به رغم ظاهر ناجورش بگوید که شاعر است؟
همیشه کتاب شعری را در جیب خود دارد، گاهی هولدرلین، گاهی ریلکه و گاهی هم واله خو. در قطارها، متظاهرانه کتابش را از جیب بیرون می آورد و خود را جذب آن نشان میدهد. این یک آزمایش است. تنها یک دختر استثنایی آنچه را که می خواند ستایش می کند و در او روحیه ای استثنایی نیز می شناسد. اما هیچ یک از دخترانی که درقطار هستند به او توجهی نمی کنند. به نظر می رسد از نخستین چیزهای که دختران هنگامی که پا به خاک انگلیس می گذارند، یاد می گیرند این است که هیچ توجهی به اشاره های مردان نکنند.

ریلکه به او می‌گوید: آنچه را از زیبایی می نامیم صرفا نخستین وحشت محرمانه است. ما در برابر زیبایی به خاک می افتیم تا به خاطر تحقیر شمردنمان که ویرانمان کند سپاسگزارش باشیم. آیا دختران، این آفریدگان زیبا از دنیاهای دیگر، این فرشتگان خرابش می کنند آگر جسارت به خرج دهد و خیلی با آنان نزدیک شود، یا او را به این خاطر بیش از اندازه ناچیز خواهند یافت؟

درمجله‌ی شعری شاید آمبیت یا آجندا یک آگهی پیدا می‌کند برای کارگاه هفتگی که انجمن شعر به نفع جوانانی برپا می کند که هنوز اثری به چاپ نرسانده اند. خود را برای شرکت در زمان آگهی به نفع جوانانی برپا می کند و لباس چرمی سیاه خود را می پوشد. خانم پیش در مظنونانه بر اندازش می کند وسنش را می پرسد. می گوید: «بیست و یک» دروغ می‌گوید: بیست و دو سالش است.

گرد هم به روی صندلیهای راحتی چرمی می نشینند، شاعران هم سن و سالش بر اندازش می کنند و از دور سر تکان می دهند. همگی از او جوان ترند، درسن نوجوانی، بجز مرد میان سالی که می لنگد و گویا در انجمن شعر کاره ای است. به نوبت آخرین شعر هاشان را  میخوانند. شعری که او می خواند با این واژه ها ختم میشود: «امواج خشماگین غیر قابل کنترل من». مرد لنگ انتخاب کلمه اش را نامیمون فرض می کند. او می گوید برای هرکس که در بیمارستان کار کرده، غیر قابل کنترل برای ادرار بکار می رود یا بدتر از آن.

هفته‌ی بعد بار دیگر در انجمن شعر ظاهر می شود و در پایان جلسه با دختری قهوه می نوشد که شعری در باره ی مرگ دوستش بر اثر حادثه‌ی موتر خوانده که به جای خود شعر خوب، آرام و بی تکلفی بوده. دختر به او می گوید که وقتی شعر نمی سراید، دانشجوی کینگ کالج لندن است، لباس سنگین و مناسبی پوشیده، با دامن تیره و جورابهای سیاه ترتیبی می دهند که دوباره یکدیگر را ببینند.

در یکی از بعد زا ظهرهای یکشنبه در لیستر اسکوییر یکدیگر را می بینند. نصف نصف موافقت می کنند که به دیدن فیلمی بروند، اما به عنوان شاعر در برابر زندگی وظیفه ای دارند که در نهایتش به انجام برسانند. پس در عوض به اتاق دختر در خیابان گوور می روند، جایی که دختر اجازه مید هد لختش کند. از شکیل بودن اندام برهنه اش بهتش می زند، سپیدی عاج مانند پوستش. فکر می کند آیا تمامی زنان انگلیس هنگامی که لباسشان را در می آورند به این زیبایی هستند. برهنه در آغوش یکدیگر دراز می کشند، اما حرارتی در میانشان ایجاد نمی شود و روشن می شود که هرکاری بکنند گرمایی ایجاد نخواهد شد. سرانجام دختر پس میکشد، بازوانش را به دور پستانهایش حلقه می کند، دستانش راعقب می کشد و گنگ وار سرش را تکان میدهد.

می توانست سعی کند ترغیبش کند، وادارش سازد، تحریکش کند، ممکن نبود موفق هم بشود،اما فاقد چنین روحیه ای است. روی هم رفته او تنها یک زن نیست، با بصیرتهای یک زن، بله یک هنرمند نیز است. آنچه او می کوشد که دختر را به سوی آن بکشد چیزی واقعی نیست دختر باید آن را می دانست.

در سکوت لباسهایشان را به تن می کند. دختر می گوید: «متاسفم» او شانه بالا می اندازد.عصبانی نیست. دختر را سرزنش نمی کند. بدون بصیرتهای خاص خود نیست. قضاوتی که دختر در باره ای او کرده درباره خودش نیز هست.

پس از این پیش درامد از رفتن به انجمن شعر خود داری می کند. به هرحال هیچگاه احساس خوشی در آنجا نداشته است.

با دختر انگلیسی شانس بیشتر ندارد. در آی بی ام دختران انگلیسی زیاد هستند، منشی ها و اپراتورهای پانچ و فرصتهای که با آنها گپ بزند. اما از طرف آنها  مقاومتی را احساس می کند، انگار آنها مطمین نیستند که او کیست، انگیزه هایش ممکن است چه باشد، و در این مملکت چه کار می کند.

…….. بالاخره

یک شب به خود اجازه می دهد که در خیابان با مردی آشنا شود. مرد از او مسن تر است در واقع از نسلی دیگر. با تاکسی به سلون اسکوپیر می روند، جایی که مرد زندگی می کند به نظر میرسد تنهاست در آپارتمانی پر از مخده هیا منگوله دار و چراغهای رومیزی کم نور. به ندرت حرف می زنند. مه مرد اجازه میدهد که از روی لباسش به دست بکشد: او در مقابل هیچ حرکتی نشان نمی دهد. اگر مرد بخواهد با انزال برسد، او با احتیاط ترتیبش را میدهد. بعد به خود اجازه میدهد که خارج شود به خانه برود.

آیا این همجنس بازی است؟ همه اش همین است؟ حتی اگر بیشتر از آن هم باشد به نظر می رسد در مقایسه ی سکس با زنان فعالیتی ضعیف است: سریع، بی‌فکر، فارغ از ترس اما نیز تهی از لذت. به نظر می‌رسد چیزی در معرض خطر نیست: نه چیزی از دست داده میشود و نه چیزی نصیب کس می شود. مسابقه ای برای مردمی که از اتحاد بزرگ می ترسند: مسابقه ای برای بازندگان.

برگرفته از کتاب:‌ جوانی

جان کوئتیزی

تهیه‌کننده: عنایت الله حکیمی

نوشته های مشابه دې ته ورته لیکنې

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید همداراز ووینئ

بستن
بستن