اجتماعیفرهنگی

الله ته د زړه له كومي توبه وكاږئ

شهید دانایی

شهید شمسیه ظفری فرزند علی نواب از قریه میانه لومان جاغوری متعلم صنف دوازدهم مکتب لیسه دخترانه لومان جاغوری بود. شهید شمسیه در سال ۱۳۸۰ ه.ش در یک خانواده متدین وعلم پرور چشم به جهان گشود. ما همه از ایام ابتدای کودکی زندگی را در کنارهم آغاز کردیم و باهم بزرگ شدیم. در دوران کودکی هم بازی هم بودیم، باهم قهرمی‌کردیم، باهم خنده می‌کردیم، باهم گریه می‌کردیم و باهم آشتی می‌کردیم. این بازی‌های کودکانه ما ادامه داشت تا اینکه وقتش رسید که به مکتب برویم و باهم یکجای در مکتب لیسه دخترانه لومان ثبت نام کردیم و راهی مکتب شدیم. از صنف اول تا صنف دوازدهم را باهم با کمی و کاستی‌هایش درس خواندیم، و در این مدت که در مکتب باهم بودیم خاطرات فراموش نشدنی را باهم داریم. معمولا: من، شهیدشمسیه، فایزه و طیبه رفیق و دوست‌های خیلی نزدیک بودیم که اکثر ایام رخصتی‌های مکتب را باهم یکجای می‌گذراندیم. از همین دوران مکتب باهم تصمیم گرفتیم که دوران آمادگی کانکور را هم در یک کورس ثبت نام می‌کنیم و در یک وقت باهم می‌رویم. وقتی امتحان کانکور را هم سپری کردیم یک دانشگاه را انتخاب می‌کنیم.

من وقتر از روفقایم کابل آمده بودم و در کورس موعد ثبت نام کردم و برای شهید شمسیه و فایزه هم ثبت نام کرده بودم تا اینها از جاغوری بیایند دیر می‌شود ممکن جای نماند. یک روز من در صنف درسی بودم و خبر شدم روفقای دوران کودکی و مکتبم کابل آمده و در دیگر صنف درس میخوانند و من منتظر بودم که چی وقت تفریح شود و من بروم نزد روفقایم که مدتی شده بود ندیده بودم، دلم برایش تنگ شده بود. رفتم در صنف‌اش و سلام دادم و هرسه ما در یک چوکی نشستیم و باهم لحظه‌ی را قصه کردیم، خنده می‌کردیم و.. چی کسی تصور می‌کرد که آخرین لبخند شهید شمسیه را ما ببنیم. ولی بعد از لبخند نازنین‌اش با یک واقعه دردناک از پیش ما رفت و ما را برای همیشه تنها گذاشت، آنروز روز نحص و چهارشنبه سیاه بود.

چی بگویم از نبودن رفیقم، خواهرم و هم بازی کودکی‌ام. او دختر لایق بود، همیشه دوست داشت درس بخواند. دختر خوش بر خورد بود و حس همکاری با همگان داشت. او همیشه خدایش را عبادت می‌کرد و نمازش را همیشه در وقتش می‌خواند. شهید شمسیه آرزویش درس خواندن در رشته انجینیری برق بود که بتواند مصدر خدمت به کشورش شود. اگرچه او کیس استرالیا را داشت که قرار بود در آینده های نزدیک همرای فامیل‌اش برود در کشور استرالیا ولی اوخودش ماندن در کشورش را نسبت به رفتن به استرالیا ترجیح می‌داد. شهیید شمسیه وابسته به کشورش بود وابسته به دوستان و نزدیکانش بود که مهر وعلاقه‌ی شدید به آنها نمی توانست اینجا را ترک کند و برود در کشور دیگر، او قلبش بزرگ و اندتیشه‌ی بزرگ داشت.

شهید شمسیه در دوران مکتب بر علاوه اینکه درس می‌‌خواند در کارهای خانه همرای مادرش مثل دیگر دختران کمک و همکاری داشت و تلاش می‌کرد که مادرش ازش راضی باشد و هیچ گاه نگذاشت مادرش را ناراحت کند. او آرزو داشت که در آینده بتواند عصای مادرش شود و بتواند یک دختر روشنفکر فامیل و خانواده اش شود. او اولین فرزند پدر و مادرش بود که پدر و مادرش چشم داشت خوبی برای آینده دخترش داشت.

آن روز که ما شهید شمسیه را از دست دادیم، واقعا یک روز بد و فراموش نشدنی بود که داشتیم با یک صحنه بسیار دلخراش روبرو شده بودیم و رفیق مان را بین شهدا می‌گشتیم تا پیدا کنیم. اینک برای ما بازماندگان آن واقعه لازم و ضروری است تا راه دانایی را ادامه داد و تا باشد که از این طریق روح رفیق مان شاد بماند و آسوده بخوابد.

رفیق روحت شاد و یادت پر رهرو باد!

نویسنده: هماجان «ظفری»

با ویرایش و تصحیح: عنایت الله «حکیمی»

روز واقعه: چهار شنبه مورخ ۲۴ اسد ۱۳۹۷، مطابق ۱۵ آگوست ۲۰۱۸

علت واقعه: حمله انتحاری در داخل صنف کورس آموزشی موعد

مکان واقعه: برچی، نقاش، کورس آموزشی موعود

نوشته های مشابه دې ته ورته لیکنې

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن